تبلیغات
در باره امام زمان-امام عصر-مهدی صاحب زمان-منجی عالم-ابا صالح در وبلاگ مولود - حنظل‌ شیرین‌ - داستان كوتاه درباره امام زمان (صفحه 1)
  موضوعات

  خوراک | RSS
 خوراک وب

  ابر برچسب ها
ظهور نهج البلاغه امام عصر امام زمان در احادیث شعر درباره امام زمان داستان امام زمان انتظار و مهدویت صاحبالزمان امام زمان در سخن امیرالمومنین انتظار شناختی از زندگی امام زمان نثر درباره امام زمان داستان درباره امام زمان گفتار علی (ع) درباره امام زمان كتابها درباره حضرت مهدی امام زمان در سخن حضرت علی زندگی نامه امام زمان شیوه یاری امام زمان مقاله وتحقیق حدیث زندگی حضرت مهدی مهدی صاحب الزمان حضرت مهدی حدیث ثقلین داستان كوتاه یاری امام زمان ظهور مهدی امام زمان تقیه موعود شناسی زندگی امام زمان نصرت امام زمان صاحب الزمان امام زمان درقرآن مهدی در روایات در كلام امیرالمومنین امام زمان در حدیث ثقلین امام زمان در سخن پیامبر اكرم تحقیق امام زمان در احادیث درباره امام زمان در سخنان پیامبر در وصف امام زمان مقاله ادبیات انتظار فروغ تابان ولایت امام مهدی در كتاب و سنت
 
 تماس با مدیر در یاهو  
مکان آیدی شما


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً


   حنظل‌ شیرین‌ - داستان كوتاه درباره امام زمان (صفحه 1)
جمعه 31 اردیبهشت 1389  نویسنده : ab2ullah  دسته بندی : ادبیات انتظار موعود شناسی نظراتنظر دهید!

http://img.tebyan.net/big/1388/09/20091201103725180_9sz4vdaaaaa.jpg

 حنظل‌ شیرین‌

از:مریم‌ ضمانتی‌ یار

 قافلة‌ شتران‌، با گام‌های‌ خسته‌ و سنگین‌ از راه‌ می‌رسید و سكوت‌ یكنواخت‌ قریه‌ را می‌شكست‌. هر وقت‌ قافله‌ای‌ از راه‌ می‌رسید، موجی‌ از شور و شادی‌ را به‌ خانواده‌های‌ چشم‌ به‌ راه‌ هدیه‌ می‌كرد.
 محمود و احمد در كنار كوچه‌ با بقیة‌ بچه‌ها سرگرم‌ بازی‌ بودند كه‌ صدای‌ زنگ‌ قافله‌ را شنیدند. هر دو از جا پریدند و فریاد شادی‌ سر دادند. با آن‌كه‌ پدران‌ آنها، اهل‌ سفر با قافله‌های‌ تجاری‌ به‌ بغداد نبودند كه‌ بچه‌ها طعم‌ چشم‌ انتظاری‌ را بكشند، با این‌ همه‌، آن‌ دو پسر بچه‌ هم‌ مثل‌ بچه‌هایی‌ كه‌ پدر در سفر داشتند، فریاد زدند و مردم‌ را از آمدن‌ قافله‌ با خبر كردند و با پای‌ برهنه‌ بر روی‌ شن‌ها دویدند. آخرین‌ شترها هم‌ وارد قریه‌ شد و آنها هنور در پی‌ هم‌ می‌دویدند و بازی‌ می‌كردند و گرد و غباری‌ كه‌ از بازی‌ و جست‌ و خیز كودكانة‌ آنها بوجود آمده‌ بود، مانع‌ می‌شد كه‌ راه‌ را از بیراهه‌ تشخیص‌ دهند و به‌ جای‌ همراهی‌ با قافله‌، برخلاف‌ جهت‌ آن‌ می‌دویدند و احمد كه‌ كوچك‌تر بود هر وقت‌ در دویدن‌ احساس‌ خستگی‌ می‌كرد و قدم‌هایش‌ سست‌ می‌شد، محمود را سرزنش‌ می‌كرد و به‌ همین‌ دلیل‌ آنها با تمام‌ توانی‌ كه‌ نشاط‌ كودكانه‌ به‌ آنها بخشیده‌ بود، به‌ سرعت‌ از قریه‌ دور می‌شدند. بی‌آن‌كه‌ بدانند راهی‌ را كه‌ در پیش‌ گرفته‌اند، دقیقاً برخلاف‌ مسیر قافله‌ و قریه‌ است‌.

 محمود كه‌ از شدت‌ دویدن‌ از نفس‌ افتاده‌ بود روی‌ زمین‌ نشست‌ و گفت‌: صبر كن‌... خسته‌ شدم‌. احمد هم‌ كنارش‌ روی‌ شن‌ها نشست‌. محمود ناگهان‌ متوجه‌ سكوت‌ وحشتناك‌ دشت‌ شد و به‌ خود آمد: احمد... نگاه‌ كن‌ همة‌ بچه‌ها و قافله‌ رفته‌اند.
 احمد كه‌ نفس‌ نفس‌ می‌زد بی‌خبر از آنچه‌ بر سرشان‌ آمده‌ بود گفت‌: رفته‌ باشند!
 محمود با نگرانی‌ گفت‌: ما تنها شده‌ایم‌.
 احمد با اطمینان‌ كودكانه‌ای‌ گفت‌: خب‌ ما هم‌ می‌رویم‌.
 محمود با دلهره‌ گفت‌: كجا می‌رویم‌؟ ما راه‌ را گم‌ كرده‌ایم‌.
 احمد وحشتزده‌ پرسید: تو راه‌ را بلد نیستی‌؟
 محمود درمانده‌ نگاهش‌ كرد: نه‌... نه‌... من‌ راه‌ را بلد نیستم‌.
 احمد دست‌ او را گرفت‌ و گفت‌: من‌ می‌ترسم‌.
 چشمان‌ محمود پر از اشك‌ شد: من‌ هم‌ می‌ترسم‌. می‌دانی‌ وقتی‌ همه‌ برگردند، مادرانمان‌ چه‌ حالی‌ می‌شوند؟
 احمد با گریه‌ گفت‌: بیا برویم‌. بالاخره‌ به‌ یك‌ جایی‌ می‌رسیم‌.
 محمود بغضش‌ را فرو خورد و اشك‌های‌ احمد را پاك‌ كرد و گفت‌: گریه‌ نكن‌ به‌ كدام‌ طرف‌ برویم‌؟
 اشك‌ صورت‌ خاك‌ آلود و آفتاب‌ سوختة‌ احمد را خیس‌ كرده‌ بود: این‌ حرف‌ را نزن‌. تو از من‌ بزرگتری. حتماً راه‌ را بلدی‌. بگو كه‌ راه‌ را بلدی‌.
 محمود سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و با شرمندگی‌ گفت‌: نه‌.. من‌ بلد نیستم‌. مگر من‌ تا به‌ حال‌ چند بار در این‌ بیابان‌ گم‌ شده‌ام‌ كه‌ راه‌ را بلد باشم‌. من‌ در این‌ ده‌ سال‌ عمرم‌ برای‌ اولین‌ بار از قریه‌ این‌ قدر دور شده‌ام‌.
 احمد با پشت‌ دست‌ اشك‌هایش‌ را پاك‌ كرد و گفت‌: حالا باید چكار كنیم‌؟
 محمود راه‌ افتاد و گفت‌: بیا برویم‌... نمی‌دانم‌...
 بی‌هدف‌ و با گریه‌ راه‌ افتاده‌اند. ابهت‌ بیابان‌ آنها را به‌ شدت‌ ترسانده‌ بود و احساس‌ یأس‌ و تنهایی‌ وجودشان‌ را در بر گرفته‌ بود. تا چشم‌ كار می‌كرد بیابان‌ بود و بوته‌های‌ خار و حنظل‌ تلخ‌ و گرما بیداد می‌كرد. با نزدیك‌ شدن‌ به‌ ظهر، آفتاب‌ داغ‌، مستقیم‌ بر سرشان‌ می‌تابید و تشنگی‌ به‌ شدت‌ آزارشان‌ می‌داد. پاهای‌ برهنه‌شان‌ در میان‌ بوته‌های‌ خار، زخمی‌ شده‌ بود و به‌ شدت‌ می‌سوخت‌ بعد از ساعتی‌ هر دو در نهایت‌ تشنگی‌ و وحشت‌ از تنهایی‌، بر زمین‌ افتادن. زبانشان‌ چون‌ پاره‌ آجری‌ به‌ كامشان‌ چسبیده‌ بود و هیچ‌ كدام‌ قدرت‌ حرف‌ زدن‌ نداشتند. احمد با ناتوانی‌ اشك‌ می‌ریخت‌ و محمود در مانده‌ و گریان‌ صورتش‌ را روی‌ خاك‌ گذاشته‌ بود. احساس‌ می‌كرد مرگ‌ به‌ او نزدیك‌ شده‌ و دیگر تحمل‌ تشنگی‌ را ندارد و تا ساعتی‌ دیگر هر دو در بیابان‌ می‌میرند و شب‌ طعمة‌ حیوانات‌ درنده‌ می‌شوند و پدر و مادرشان‌ هرگز نمی‌فهمند چه‌ بلایی‌ بر سر آنها آمده‌؛ دلش‌ برای‌ مادرش‌ می‌سوخت‌ وتصور گریه‌ها و بیقراری‌های‌ مادر عذابش‌ می‌داد. دلش‌ برای‌ احمد هم‌ می‌سوخت‌ او حداقل‌ خواهری‌ داشت‌ تا دل‌ مادر و پدر بعد از مرگ‌ او به‌ دخترشان‌ خوش‌ باشد، اما احمد تنها فرزند پدر و مادرش‌ بود و حالا معصومانه‌ سرش‌ را روی‌ خاك‌ گذاشته‌ بود و منتظر مرگ‌ بود....
 دیگر نفس‌ هر دو به‌ شماره‌ افتاده‌ بود و خاك‌ زیر صورتشان‌ از قطره‌های‌ اشكشان‌ گِل‌ شده‌ بود كه‌ ناگهان‌ صای‌ پای‌ سواری‌ سكوت‌ وهم‌آلود دشت‌ را شكست‌. سواری‌ بر یك‌ اسب‌ سفید، به‌ سرعت‌ به‌ سمت‌ آنها می‌تاخت‌. دل‌ محمود از شادی‌ فرو ریخت‌ و بارقة‌ امیدی‌ در چشمانش‌ درخشید. اما قدرت‌ سر بلند كردن‌ نداشت‌. احمد هم‌ با شنیدن‌ صدای‌ پای‌ اسب‌ جان‌ گرفت‌. اما نتوانست‌ عكس‌ العملی‌ نشان‌ دهد. اسب‌ سوار كه‌ مردی‌ میانسال‌ با لباس‌ سفید عربی‌ بود، گویی‌ اصلا"آن‌ دو را بر روی‌ خاك‌ ندیده‌، كنارشان‌ از اسب‌ به‌ زیر آمد. فرش‌ كوچك‌ و لطیفی‌ را از روی‌ زین‌ اسب‌ برداشت‌ و روی‌ زمین‌ انداخت‌. با پهن‌ كردن‌ آن‌ فرش‌، بوی‌ عطری‌ عجیب‌ در هوا پیچید. سوار هنوز فرش‌ را كاملا" صاف‌ و مرتب‌ نكرده‌ بود كه‌ سوار دیگری‌ رسید. اسب‌ او قرمز و راهوار بود و سوارش‌ جامه‌ای‌ سفید پوشیده‌ بود. جوانتر از سوار اولی‌ بود و عمامه‌ای‌ بر سر داشت‌ كه‌ دو بال‌ آن‌ را از روی‌ شانه‌ها یش‌ پایین‌ انداخته‌ بود و نیزه‌ای‌ در دست‌ داشت‌. او هم‌ نسبت‌ به‌ بچه‌ها عكس‌ العملی‌ نشان‌ نداد. پیاده‌ شد و هر دو روی‌ فرش‌ به‌ نماز ایستادند. نمازشان‌ را كه‌ خواندند سوار دوم‌ برای‌ تعقیب‌ نماز، نشست‌ و مشغول‌ ذكر شد. بچه‌ها بدون‌ هیچ‌ حركتی‌، در همان‌ حالت‌ كه‌ افتاده‌ بودند، آنها را نگاه‌ می‌كردند. سوار كه‌ ذكرش‌ تمام‌ شد روبرگرداند و فرمود: محمود!.
 محمود سر بلند كرده‌ و با زحمت‌ و ضعف‌ گفت‌: بله‌ آقا!
 فرمود: نزدیك‌ من‌ بیا.
 محمود آهسته‌ گفت: نمی‌توانم. آنقدر تشنه‌ام‌ كه‌ قدرت‌ حركت‌ ندارم‌.
 فرمود: باكی‌ بر تو نیست‌.
 محمود حس‌ كرد با این‌ حرف‌ سوار، می‌تواند حركت‌ كند. به‌ همان‌ حالت، سینه‌ خیز خودش‌ را روی‌ خاك‌ كشید و جلوتر رفت . سوار، دست‌ خود را بر صورت‌ و سینة‌ محمود كشید.
 دست‌ لطیف‌ و مهربان‌ او، همة‌ خستگی‌، عطش، ترس‌ و رنج‌ را یك‌ جا از وجود محمود برد.
 حس‌ كرد دهانش‌ اصلاً خشك‌ نیست‌ و زبانش‌ به‌ راحتی‌ در دهان‌ می‌چرخد و از آن‌ همه‌ رنج‌ و عذاب‌ چند دقیقه‌ قبل‌، هیچ‌ اثری‌ نیست‌.
 فرمود: برخیز! یكی‌ از این‌ حنظل‌ها را برای‌ من‌ بیاور.
 محمود از جا بلند شد. در بین‌ بوته‌ها، حنظل‌ بسیار بود. حنظلی‌ برداشت‌ و به‌ دست‌ سوار داد.
 سوار حنظل‌ را گرفت‌ و به‌ دو نیم‌ كرد و نیمی‌ به‌ محمود داد و فرمود: بخور.
 محمود نیمة‌ حنظل‌ را گرفت‌. جرأت‌ نكرد مخالفتی‌ كند. اما خوب‌ می‌دانست‌ حنظل‌ چقدر تلخ‌ است‌. فكر كرد این‌ سوار كه‌ او را به‌ راحتی‌ از آن‌ همه‌ درد و عذاب‌ نجات‌ داده‌ شاید منظورش‌ این‌ است‌ كه‌ خوردن‌ حنظل‌ به‌ معنای‌ صبر و تحمل‌ در بیابان‌ است‌. با احتیاط‌، حنظل‌ را به‌ دهانش‌ نزدیك‌ كرد. اما همین‌ كه‌ زبانش‌ را به‌ آن‌ زد و مزة‌ آن‌ را چشید، متوجه‌ شد آن‌ حنظل‌ از عسل‌ شیرین‌تر، از یخ‌، خنك‌تر و از مُشك‌ خوش‌ بوتر است‌. با ولع‌، آن‌ را خورد و با خوردن‌ آن‌ حس‌ كرد تشنگی‌ و گرسنگی‌اش‌ به‌ كلی‌ رفع‌ شد.
 سوار فرمود: دوستت‌ را صدا كن‌، بگو بیاید.
 محمود تازه‌ به‌ یاد احمد افتاد كه‌ هنوز با همان‌ ضعف‌، روی‌ شن‌های‌ بیابان‌ افتاده‌ بود و شاهد آنها بود.
 محمود جلو رفت‌ و گفت‌: احمد بلند شو، آقا با تو كار دارد.
 احمد به‌ زحمت‌ گفت‌: نمی‌توانم‌ حركت‌ كنم‌. قدرت‌ ندارم‌.
 سوار فرمود: برخیز بر تو باكی‌ نیست‌.
 احمد سینه‌ خیز به‌ سمت‌ سوار رفت‌ و سوار همانطور كه‌ دستش‌ را بر روی‌ صورت‌ و سینة‌ محمود كشیده‌ بود، بر سینه‌ و صورت‌ و دهان‌ احمد كشید و احمد یكباره‌ احساس‌ آرامش‌ و راحتی‌ كرد و بلند شد و نشست‌. سوار نیمة‌ دیگر حنظل‌ را به‌ او داد. احمد كه‌ دیده‌ بود محمود چطور حنظل‌ را با میل‌ خورده‌، بدون‌ درنگ‌ آن‌ را گرفت‌ و با اشتهای‌ زیاد خورد و جان‌ گرفت‌.
 هر دو سوار بلند شدند و سوار اوّل‌ فرش‌ را جمع‌ كرد تا بروند. محمود دامان‌ لباس‌ سفید سوار را گرفت‌ و با التماس‌ گفت‌: آقا! تو را به‌ خدا قسم‌ می‌دهیم‌ كه‌ نعمت‌ را بر ما تمام‌ كنی‌ و ما را به‌ خانواده‌مان‌ برسانی‌. ما گم‌ شده‌ایم‌ و راه‌ را نمی‌دانیم‌.
 سوار نیزه‌اش‌ را برداشت‌ و دور آن‌ دو روی‌ زمین‌ خطی‌ كشید و فرمود: عجله‌ مكنید.
 هر دو سوار شدند و در برابر بهت‌ و ناباوری‌ بچه‌ها، رفتند و لحظه‌ای‌ نگذشت‌ كه‌ در تمام‌ بیابان‌ اثری‌ از آن‌ دو اسب‌ و دو سوار نبود. محمود كه‌ از خوردن‌ آن‌ حنظل‌ شیرین‌، جان‌ گرفته‌ بود دست‌ احمد را گرفت‌ و گفت‌: بیا برویم‌. خودمان‌ راهمان‌ را پیدا می‌كنیم‌.
 احمد گفت‌: این‌ خط‌ را كه‌ دور ما كشید یعنی‌ اینكه‌ از سر جایمان‌ تكان‌ نخوریم‌.
 محمود خندید: مگر دیوانه‌ای‌؟! در این‌ بیابان‌ سر جای‌ خودمان‌ بمانیم‌ كه‌ چه‌ بشود؟
 احمد پرسید: آنها كه‌ بودند؟ آن‌ حنظل‌ چطور این‌ همه‌ شیرین‌ و خنك‌ بود؟ آن‌ فرش‌ چرا بوی‌ خوبی‌ داشت‌؟
 محمود كه‌ پروردة‌ خانواده‌ای‌ ناصبی‌ و كینه‌ توز بود گفت‌: دو تا سوار بودند كه‌ از اینجا می‌گذشتند.
 حالا به‌ جای‌ این‌ همه‌ سؤال‌ كه‌ من‌ هم‌ جوابشان‌ را نمی‌دانم‌، بیا تا قدرت‌ داریم‌ و تشنه‌ نشده‌ایم‌، راه‌ بیفتیم‌. شب‌ كه‌ برسد در این‌ بیابان‌ به‌ دام‌ حیوانات‌ وحشی‌ و درنده‌ می‌افتیم‌ و اگر امروز از تشنگی‌ نمردیم‌، شب‌ به‌ دست‌ آنها می‌میریم‌.
 احمد با كنجكاوی‌ گفت‌: آخر حنظل‌ این‌ قدر شیرین‌ می‌شود؟
 محمود دستش‌ را گرفت‌  و گفت‌: من‌ چه‌ می‌دانم‌، بیا برویم‌.
 اولین‌ قدم‌ را كه‌ به‌ سمت‌ خط‌ برداشتند ناگهان‌ در برابر خودشان‌ دیواری‌ دیدند. هر دو جا خوردند و ترسیدند و به‌ عقب‌ برگشتند، اما در آن‌ طرف‌ هم‌ دیوار دیگری‌ دیدند و یك‌ دفعه‌ متوجه‌ شدند در یك‌ چهار دیواری‌ بدون‌ سقف‌ قرار گرفته‌اند. هر دو وحشت‌ كردند. محمود نشست‌ و گفت‌:
 ـ یعنی‌ چه‌؟ این‌ دیوارها وسط‌ این‌ بیابان‌ چه‌ می‌كنند؟ ما اسیر شدیم‌؟
 احمد نشست‌ و گفت‌: من‌ احساس‌ راحتی‌ می‌كنم‌. ترسم‌ از بیابان‌ از بین‌ رفته‌.
 محمود نهیب‌ زد و گفت‌: تو دیوانه‌ای‌! آنها ما را اسیر كردند.
 احمد نگاهش‌ كرد: ولی‌ آن‌ سوار خیلی‌ مهربان‌ بود. دیدی‌ دستش‌ چقدر نرم‌ و لطیف‌ بود، وقتی‌ روی‌ صورتم‌ كشید، احساس‌ راحتی‌ كردم‌. داشتم‌ می‌مردم‌. دهانم‌ تلخ‌ شده‌ بود.
 محمود پرخاش‌ كرد: اگر مهربان‌ بود چرا ما را به‌ خانواده‌مان‌ نرساند؟ چرا ما را اسیر كرد؟
 احمد گفت‌: بیا حنظل‌ دیگری‌ دیگری‌ بخوریم‌ تا ببینیم‌ چه‌ باید بكنیم‌.
 محمود حنظلی‌ برداشت‌ و دو نیم‌ كرد. به‌ دهانش‌ كه‌ رساند، مثل‌ زهر، تلخ‌ و كشنده‌ بود. فریاد زد:
 ـ وای‌... وحشتناك‌ است‌... ما از گرسنگی‌ و سرما امشب‌ می‌میریم‌.
 ناگهان‌ صدای‌ زوزة‌ گرگی‌ گرسنه‌ و وحشی‌ دل‌ آن‌ دو را فرو ریخت‌. با نزدیك‌ شدن‌ تاریكی‌ شب‌، حیوانات‌ درندة‌ بیابان‌ از گوشه‌ و كنار بیدار شدند. محمود از فراز دیوار به‌ دشت‌ نگاهی‌ انداخت‌ و گفت‌: دشت‌ پر از گرگ‌ است‌.
 احمد از ترس‌ جیغ‌ كشید: نه‌... گرگ‌؟
 محمود نالید: آنقدر حیوان‌ درنده‌ دور و بر ماست‌ كه‌ تعداد آنها را فقط‌ خدا می‌داند.
 احمد گفت‌: خدا به‌ آن‌ سوار خیر بدهد. این‌ دیوارها از ما محافظت‌ می‌كنند.
 محمود سر تكان‌ داد و گفت‌: در اطراف‌ ما جمع‌ هستند، اما به‌ ما نزدیك‌ نمی‌شوند.
 هر دو سر به‌ آغوش‌ هم‌ گذاشتند و به‌ لحظه‌ای‌ خوابی‌ عمیق‌ و همراه‌ با آرامشِ خاطر، آنها را ربود.


 * * *


 با بالا آمدن‌ آفتاب‌، هر دو از خواب‌ بیدار شدند. نه‌ اثری‌ از آن‌ چهار دیواری‌ بود و نه‌ از آن‌ همه‌ حیوان‌ درنده‌ و خطرناك‌. دشت‌ بود و خار و حنظل‌ و سكوت‌.
 بچه‌ها بلند شدند. تمام‌ شب‌ خوابیده‌ بودند و اصلاً چیزی‌ از آنچه‌ گذشته‌ بود، نفهمیده‌ بودند. محمود به‌ راه‌ افتاد و احمد هم‌ به‌ دنبالش‌. تا نزدیك‌ ظهر، بی‌هدف‌ راه‌ افتند و با شدت‌ یافتن‌ آفتاب‌، تشنگی‌ دوباره‌ به‌ سراغشان‌ آمد. عرق‌ از سر و رویشان‌ می‌ریخت‌. بالاخره‌ از شدت‌ گرما و تشنگی‌ از پا درآمدند و با خاك‌ افتادند. درست‌ مثل‌ ظهر روز قبل‌ با همان‌ ضعف‌ و همان‌ وضعیت‌.
 احمد ناله‌ كرد: محمود... ما بالاخره‌ اینجا می‌میریم‌.
 محمود آمد جوابی‌ بدهد كه‌ همان‌ دو سوار روز قبل‌ را دید كه‌ از دور می‌آیند. سوار اوّل‌ كه‌ اسبی‌ سفید داشت‌ مثل‌ روز قبل‌ در نزدیكی‌ آنها همان‌ فرش‌ لطیف‌ و خوشبو را پهن‌ كرد و سوار دوم‌ كه‌ اسبی‌ قرمز داشت‌، پیاده‌ شد و به‌ نماز ایستاد. بعد از تعقیب‌ نماز و تمام‌ شدن‌ ذكر، محمود را صدا كرد و فرمود: محمود یك‌ حنظل‌ برای‌ من‌ بیاور. محمود حنظلی‌ به‌ دست‌ او داد. حنظل‌ را به‌ دو نیم‌ كرد و نیمی‌ از آن‌ را به‌ محمود و نیم‌ دیگرش‌ را به‌ احمد داد. حنظل‌ به‌ همان‌ شیرینی‌ حنظل‌ ظهر قبل‌ بود و آنها را كاملاً سیر و سیراب‌ كرد. سوار برخاست‌. محمود حس‌ كرد، این‌ بار نباید بگذارد آنها بروند. جلو رفت‌ و با التماس‌ گفت‌: آقا ما را تنها نگذارید. شما را به‌ خدا قسم‌ می‌دهیم‌ كه‌ ما را به‌ خانواده‌مان‌ برسانید. ما راه‌ را بلد نیستیم‌. شب‌ دوباره‌ می‌ترسیم‌.
 سوار فرمود: بر شما بشارت‌ باد كه‌ به‌ زودی‌ كسی‌ نزد شما می‌آید و شما را به‌ خانواده‌هایتان‌ می‌رساند.
 محمود نتوانست‌ مخالفتی‌ كند و آن‌ دو از چشم‌ بچه‌ها دور شدند. هر دو روی‌ خاك‌ نشستند.
 محمود ناله‌ كرد: ما را نجات‌ ندادند. چه‌ كسی‌ می‌آید و ما را نجات‌ می‌دهد؟
 احمد با گریه‌ گفت‌: من‌ می‌خواهم‌ به‌ نزد مادرم‌ بروم‌. دلم‌ برایش‌ تنگ‌ شده‌.
 محمود فریاد زد: بس‌ كن‌! مثل‌ بچه‌ها برای‌ مادرت‌ دلتنگی‌ می‌كنی‌. فكر می‌كنی‌ من‌ دلم‌ نمی‌خواهد از این‌ بیابان‌ خلاص‌ شویم‌ و به‌ خانه‌ برگردیم‌؟
 احمد با گریه‌ گفت‌: حالا داد نزن‌. من‌ بیش‌تر می‌ترسم‌.
 محمود از او دور شد و گفت‌: مثل‌ بچه‌ها... مثل‌ بچه‌ها...
 احمد ناگهان‌ داد زد: محمود! محمود! نگاه‌ كن‌...
 محمود به‌ سرعت‌ برگشت‌ و به‌ سمتی‌ كه‌ احمد با دست‌ اشاره‌ می‌كرد نگاه‌ كرد و دید، مردی‌ با سه‌ حیوان‌ باركش‌ از دور به‌ سمت‌ آنها می‌آید. محمود به‌ طرف‌ او دوید و فریاد كشید: ما اینجاییم‌...
 پیرمرد با دیدن‌ آن‌ دو در آن‌ بیابان‌ وحشت‌ كرد و حیوان‌ها را رها كرد و به‌ سمت‌ قریه‌ شروع‌ به‌ دویدن‌ كرد. بچه‌ها به‌ دنبالش‌ دویدند: صبر كن‌ عمو صابر... كجا می‌روی‌؟ ما هستیم‌. بچه‌های‌ اسماعیل‌ و داود، محمود و احمد... نترس‌...
 پیرمرد ایستاد و دستش‌ را روی‌ قلبش‌ گذاشت‌ و گفت‌: از همین‌ ترسیدم‌... پناه‌ بر خدا... تمام‌ قریه‌ در عزای‌ شماست‌. خانواده‌هایتان‌ مراسم‌ عزای‌ شما را برپا كرده‌ و مادرانتان‌ از دیروز تا به‌ حال‌ اشك‌ می‌ریزند و ناله‌ می‌كنند. شما اینجا چه‌ می‌كنید؟
 محمود گفت‌: ما گم‌ شده‌ بودیم‌ كه‌ تو آمدی‌. تو اینجا چه‌ می‌كنی‌؟
 پیرمرد افسار حیوان‌ها را گرفت‌ و گفت‌: آمده‌ بودم‌ هیزم‌ ببرم‌، اما حالا دیگر هیزم‌ مهم‌ نیست‌. بیایید برویم‌ كه‌ قریه‌ یكپارچه‌ ماتم‌ شده‌...
 هر كدام‌ سوار یكی‌ از حیوان‌ها شدند و به‌ سوی‌ قریه‌ راه‌ افتادند. با نزدیك‌ شدن‌ به‌ قریه‌، مردم‌ رهگذر بچه‌ها را كه‌ دیدند، فریاد زدند: بچه‌ها... بچه‌ها برگشتند... و این‌ خبر به‌ سرعت‌ در همه‌ جا پیچید.
 مادر محمود كه‌ دیگر نای‌ گریه‌ كردن‌ نداشت‌ و سر به‌ دیوار خانه‌ ناله‌ می‌كرد، با شنیدن‌ این‌ جمله‌ از جا پرید و به‌ كوچه‌ دوید. مادر كه‌ احمد را میان‌ كوچه‌ دیده‌ بود از شادی‌ بر سر و روی‌ خود می‌زد و نمی‌دانست‌ چه‌ كند. بچه‌ها در میان‌ جمعیت‌ متعجب‌ و شادمان‌ به‌ كوچه‌ رسیدند و پیاده‌ شدند. هر كدام‌ به‌ سوی‌ مادر خویش‌ دویدند. مردم‌ با دیدن‌ این‌ صحنه‌ اشك‌ شوق‌ می‌ریختند و همه‌ بر سر و صورت‌ بچه‌ها بوسه‌ می‌زدند. اسماعیل‌ و داود از هیاهو و همهمة‌ كوچه‌ فهمیدند كه‌ بچه‌ها برگشته‌اند و بازگشت‌ آنها در نهایت‌ سلامتی‌ و آرامش‌ همه‌ را متحیر كرد. هر كس‌ سؤالی‌ می‌پرسید و مردم‌ می‌خواستند بدانند آنها كجا بوده‌ و چگونه‌ بعد از یك‌ شبانه‌ روز از بیابان‌ به‌ سلامت‌ برگشته‌اند.
 محمود در میان‌ بهت‌ و حیرت‌ خانواده‌اش‌ و مردم‌، همة‌ ماجرا را تعریف‌ كرد و احمد هم‌ با صداقت‌ كودكانه‌اش‌ از حنظل‌ شیرین‌ و چهار دیواری‌ امن‌ گفت‌. اما هیچ‌ كس‌ آنها را باور نكرد. قریة‌ ?فراسا? به‌ گروهی‌ از نواصب‌ تعلق‌ داشت‌ و آنها در بغض‌ و كینه‌ نسبت‌ به‌ فرزندان‌ فاطمه‌(س‌) در سراسر عراق‌ شهره‌ بودند. با شنیدن‌ ماجرا زمزمه‌ در جمع‌ پیچید كه‌ شما دچار عطش‌ شده‌ و كابوس‌ دیده‌اید. بعضی‌ بچه‌ها را سرزنش‌ كرده‌ و گفتند: حالا به‌ جبران‌ این‌ همه‌ اشكی‌ كه‌ مادرانتان‌ ریخته‌اند، خودتان‌ را با این‌ حرف‌ها نظر كرده‌ نشان‌ ندهید...
 مردم‌ به‌ سرعت‌ از دور آنها پراكنده‌ شدند و اجازه‌ ندادند ماجرا بیش‌ از این‌ در ذهن‌ها حك‌ شود و بر دل‌ها اثر كند. اسماعیل‌ و داود كه‌ در بغض‌ و عداوت‌ سرآمد تمام‌ قریه‌ بودند. بچه‌هایشان‌ را به‌ تندی‌ به‌ خانه‌ها بردند و در را به‌ روی‌ آنها بستند تا بیش‌ از این‌ از معجزه‌ای‌ سخن‌ نگویند كه‌ همه‌ می‌دانستند تنها از ?فارس‌ الحجاز? ساخته‌ بود و بس‌. مادران‌ بچه‌ها كه‌ فقط‌ از برگشتن‌ آنها خوشحال‌ بودند نمی‌خواستند بچه‌ها انگشت‌ نمای‌ مردم‌ شوند و بچه‌ها بی‌آن‌كه‌ بدانند چرا مردم‌ ناگهان‌ آنها را ترك‌ كرده‌ و با آن‌ همه‌ شور و شوق‌ تنهایشان‌ گذاشتند به‌ خانه‌ها رفتند. بچه‌ها، بعد از مدتی‌ با تأكید بسیار پدرانشان‌ ماجرا را فراموش‌ كردند و گویی‌ هرگز چنین‌ اتفاقی‌ در زندگی‌شان‌ رخ‌ نداده‌ بود.


صفحه 2


+ منبع مطالبmolod.mihanblog.com
برچسب ها: داستان حنظل‌ شیرین‌ ، امام زمان ، درباره امام زمان ، ادبیات انتظار ، انتظار و مهدویت ،

::::


  آرشیو


  جستجو در سایت



  آمار
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :

  لینک سرا
· بزرگترین پرتال اطلاعات
· لینك باكس اتوماتیك

:: کلیه حقوق ومطالب مادی و معنوی این پایگاه متعلق به این تیم اینترنتی می باشد . و كپی برداری تنها با ذكر منبع مجاز می باشد.برگرفته شده از نرم افزار منجی ::

Theme Dseigned By : molod.mihanblog.com