تبلیغات
در باره امام زمان-امام عصر-مهدی صاحب زمان-منجی عالم-ابا صالح در وبلاگ مولود - حنظل‌ شیرین‌ - داستان كوتاه درباره امام زمان (صفحه2)
  موضوعات

  خوراک | RSS
 خوراک وب

  ابر برچسب ها
شناختی از زندگی امام زمان امام مهدی در كتاب و سنت صاحبالزمان امام زمان در امام زمان در سخن امیرالمومنین زندگی حضرت مهدی در وصف امام زمان كتابها امام زمان در حدیث ثقلین نصرت امام زمان امام زمان نثر درباره امام زمان زندگی نامه امام زمان ظهور مهدی تقیه حدیث درباره حضرت مهدی صاحب الزمان مهدی صاحب الزمان امام زمان در سخن حضرت علی شعر درباره امام زمان در كلام امیرالمومنین در سخنان پیامبر امام عصر انتظار و مهدویت امام زمان درقرآن داستان كوتاه ظهور داستان درباره امام زمان درباره امام زمان امام زمان در سخن پیامبر اكرم شیوه یاری امام زمان موعود شناسی مهدی احادیث داستان امام زمان حدیث ثقلین گفتار علی (ع) درباره امام زمان در روایات یاری امام زمان حضرت مهدی مقاله وتحقیق تحقیق انتظار ادبیات انتظار زندگی امام زمان فروغ تابان ولایت امام زمان در احادیث مقاله نهج البلاغه
 
 تماس با مدیر در یاهو  
مکان آیدی شما


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً


   حنظل‌ شیرین‌ - داستان كوتاه درباره امام زمان (صفحه2)
جمعه 31 اردیبهشت 1389  نویسنده : ab2ullah  دسته بندی : موعود شناسی ادبیات انتظار نظراتنظر دهید!


 محمود سكه‌ها را از ابن‌ حارث‌ گرفت‌ و گفت‌: كار من‌ كرایه‌ دادن‌ حیوان‌ به‌ زائران‌ است‌ اما خودم‌ هم‌ باید با حیوان‌ كرایه‌ همراه‌ باشم‌.
 ابن‌ حارث‌ با تعجب‌ گفت‌: آخر برای‌ چه‌؟ تو حیوان‌ كرایه‌ می‌دهی‌، بَلَد راه‌ كه‌ نیستی‌.
 محمود سر تكان‌ داد و گفت‌: نه‌ من‌ عهدی‌ با خدا دارم‌ و باید همراه‌ زائران‌ باشم‌.
 ابن‌ عرفه‌ دست‌ ابن‌ حارث‌ را كشید و به‌ كناری‌ برد و گفت‌: تو این‌ جوان‌ را نمی‌شناسی‌. این‌ قدر سؤال‌ نكن‌. حیوان‌ كرایه‌ كرده‌ای‌ باید او را هم‌ تحمل‌ كنی‌.
 ابن‌ حارث‌ گفت‌: من‌ اهل‌ حله‌ هستم‌ این‌ جوان‌ را نمی‌شناسم‌ ولی‌ نمی‌دانم‌ چرا نسبت‌ به‌ آمدن‌ او در این‌ سفر، احساس‌ خوبی‌ ندارم‌.


 ابن‌ عرفه‌ آهسته‌ گفت‌: او اهل‌ فراساست‌. قریه‌ای‌ كه‌ به‌ بغض‌ و كینة‌ اهل‌ بیت‌ رسول‌ خدا شهرت‌ دارد. این‌ جوان‌ هم‌ در دشمنی‌ با خاندان‌ پیامبر سرآمد همة‌ مردم‌ است‌ و ستم‌ به‌ زائران‌ عتبات‌ را باعث‌ قرب‌ خودش‌ به‌ خدا می‌داند. عهدی‌ هم‌ كه‌ می‌گوید با خدا بسته‌ همین‌ است‌.
 ابن‌ حارث‌ جا خورد و گفت‌: با خدا عهد بسته‌ زائران‌ شیعه‌ را آزار دهد؟
 ـ بله‌ و آنقدر هم‌ به‌ این‌ عهد پای‌ بند است‌ كه‌ یك‌ سفر زیارتی‌ را از قلم‌ نمی‌اندازد و از هیچ‌ اذیتی‌ هم‌ اِبا ندارد.
 ـ بس‌ كن‌ مرد. این‌ها را می‌دانی‌ و می‌خواهی‌ با او همسفر شویم‌؟
 ـ من‌ این‌ بار تصمیم‌ گرفته‌ام‌ كمی‌ اذیتش‌ كنم‌ تا بفهمد بر دل‌ زائران‌ بیچاره‌ چه‌ می‌گذرد؟
 ـ چطوری‌؟
 ـ این‌ كار با من‌. او هر بار با تعدادی‌ از رفقای‌ ناصبی‌اش‌ با هم‌ بودند. این‌ دفعه‌ ظاهراً آنها جلوتر رفته‌ و در كاروان‌ سرایی‌ در بین‌ راه‌ منتظر او هستند. تنهاست‌ و فرصت‌ خوبی‌ است‌.
 ـ تو مثلاً زائر هم‌ هستی‌ و می‌خواهی‌ این‌ جوان‌ را اذیت‌ كنی‌؟
 ـ اولاً تو نمی‌دانی‌ این‌ جوان‌ ناصبی‌ در هر زیارت‌ با شیعیان‌ چه‌ می‌كند. ثانیاً او مردم‌ را غارت‌ كرده‌ و آزار و اذیتشان‌ می‌كند و این‌ را مایة‌ قرب‌ به‌ خدا می‌داند. حالا من‌ فقط‌ می‌خواهم‌ كمی‌ سر به‌ سرش‌ بگذارم‌.
 ابن‌ السهیلی‌ به‌ جمع‌ دوستانش‌ پیوست‌ و گفت‌: ظاهراً مكاری‌ دیگری‌ حیوان‌ كرایه‌ نمی‌دهد.
 ابن‌ عرفه‌ گفت‌: برای‌ همین‌ ما به‌ ناچار از این‌ محمود ناصبی‌ سنگدل‌ حیوان‌ كرایه‌ كرده‌ایم‌.
 ابن‌ حارث‌ كنار گوش‌ او گفت‌: و نقشه‌ها برایش‌ كشیده‌ایم‌...
 ابن‌ عرفه‌ خندید: تو پیر شده‌ای‌ و جرأت‌ مقابله‌ با این‌ ناصبی‌ها را نداری‌. محمود با من‌.
 * * *
 محمود با شتاب‌ در كاروانسرا را كوبید. احمد در را به‌ رویش‌ باز كرد و گفت‌: چه‌ خبر است‌؟ نكند این‌ بار یك‌ رافضی‌ را كشته‌ای‌ كه‌ این‌ گونه‌ در را می‌كوبی‌؟
 محمود بی‌آن‌كه‌ حرفی‌ بزند، كوله‌ بار سفرش‌ را به‌ گوشه‌ای‌ پرت‌ كرد و روی‌ زمین‌ نشست‌.
 احمد متوجه‌ شد كه‌ محمود گریه‌ كرده‌ و پریشان‌ است‌. پیش‌ روی‌ او نشست‌ و گفت‌: حرف‌ بزن‌ محمود! چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌؟
 محمود با دست‌ صورتش‌ را پوشاند و جوابی‌ نداد. رفقایش‌ یكی‌ یكی‌ آمدند. همه‌ با تعجب‌ به‌ او نگاه‌ می‌كردند. او هر بار كه‌ از سفر می‌آمد سرمست‌ از غارت‌ و دزدی‌ و آزار زائران‌، با افتخار تعریف‌ می‌كرد، چه‌ كرده‌ و حالا مثل‌ مادر مرده‌ها گریه‌ می‌كرد. رفقایش‌ هر كدام‌ چیزی‌ گفتند:
 ـ چه‌ شده‌ محمود! این‌ دفعه‌ از پس‌ رافضی‌ها برنیامدی‌؟
 ـ نكند تو را یك‌ فصل‌ كتك‌ زده‌اند كه‌ گریه‌ می‌كنی‌.
 ـ محمود یك‌ دفعه‌ فریاد زد: بس‌ كنید. رهایم‌ كنید، بگذارید به‌ حال‌ خودم‌ باشم‌.
 احمد كه‌ صمیمی‌تر از بقیه‌ بود، دستی‌ بر شانة‌ او زد و گفت‌: شوخی‌ می‌كنند بخندی‌. آخر چه‌ شده‌؟ به‌ ما حق‌ بده‌ تعجب‌ كنیم‌. من‌ و تو از دوران‌ كودكی‌ دوست‌ هم‌ بوده‌ایم‌. من‌ هرگز تو را این‌ قدر آشفته‌ ندیده‌ بودم‌.
 محمود كه‌ اختیارش‌ را از دست‌ داده‌ بود با دو دست‌ بر سر و صورت‌ خود كوبید و با گریه‌ گفت‌: من‌ هم‌ هرگز در عمرم‌ این‌ همه‌ تحقیر نشده‌ بودم‌.
 احمد با تعجب‌ دست‌های‌ او را گرفت‌ تا بیش‌ از این‌ به‌ خودش‌ لطمه‌ نزد: خجالت‌ بكش‌ مرد! چرا مثل‌ مادر مرده‌ها خودت‌ را می‌زنی‌. چه‌ شده‌؟
 محمود فریاد زد: هیچ‌ وقت‌ این‌ همه‌ حرف‌ نشنیده‌ بودم‌. از چند تا رافضی‌... از چند زائر...
 احمد خندید و گفت‌: فكر كردم‌ چه‌ شده‌! خب‌ این‌ همه‌ تو به‌ آنها حرف‌ زدی‌، یك‌ بار هم‌ آنها تلافی‌ كردند.
 محمود نهیب‌ زد: نه‌... نه‌... آنها به‌ من‌ اهانت‌ كردند. مرا تنها گیر آوردند.
 احمد گفت‌: خب‌ تقصیر خودت‌ بود. چرا تنها رفتی‌؟
 محمود: من‌ بارها با زائران‌ تنها بودم‌ و از پس‌ همه‌ برمی‌آمدم‌. اما این‌ بار نمی‌دانم‌ چه‌ شد.
 احمد: خدا همة‌ آنها را لعنت‌ كند! نگران‌ نباش‌ ما در راه‌ بالاخره‌ به‌ آنها ملحق‌ می‌شویم‌ و آن‌ وقت‌ دسته‌ جمعی‌ بلایی‌ سرشان‌ بیاوریم‌ كه‌ تا عمر دارند فكر زیارت‌ به‌ سرشان‌ نزند.
 قادر گفت‌: احمد راست‌ می‌گوید. به‌ آنها دستبرد می‌زنیم‌ و هر چه‌ دارند می‌دزدیم‌ و كتك‌ مفصلی‌ به‌ آنها می‌زنیم‌. ما انتقام‌ تو را می‌گیریم‌. مطمئن‌ باش‌.
 محمود با شنیدن‌ این‌ حرف‌ها كمی‌ آرام‌ گرفت‌. احمد برایش‌ كاسه‌ای‌ آب‌ آورد و جایی‌ برایش‌ انداخت‌ محمود آب‌ را خورد. از شدت‌ خستگی‌ و زدن‌ به‌ سر و صورتش‌ احساس‌ می‌كرد سرش‌ به‌ شدت‌ درد می‌كند. دراز كشید. رفقایش‌ به‌ خاطر او بساط‌ خنده‌ و شادی‌شان‌ را جمع‌ كردند. همه‌ تحت‌ تأثیر ناراحتی‌ او قرار گرفته‌ بودند و فقط‌ به‌ انتقام‌ از رافضی‌ها فكر می‌كردند.
 با تاریكی‌ شب‌، احمد آتش‌ را خاموش‌ كرد و درهای‌ كاروان‌ سرا را بستند و خوابیدند تا فردا سحر آمادة‌ حركت‌ به‌ سمت‌ بغداد شوند. اما خواب‌ از چشمان‌ محمود رفته‌ بود. لحظه‌ای‌ چهرة‌ آن‌ سه‌ زائر از ذهنش‌ پاك‌ نمی‌شد و حرف‌هایشان‌ در گوشش‌ زنگ‌ می‌زد. با خودش‌ فكر می‌كرد این‌ رافضیان‌ از دین‌ خودشان‌ برنمی‌گردند. این‌ همه‌ در هر سفر من‌ آنها را آزار دادم‌، اما باز هم‌ سالی‌ چند بار به‌ زیارت‌ می‌روند. شاید حق‌ با آنها باشد... چرا من‌ از چند شوخی‌ و خندة‌ آنها این‌ گونه‌ برآشفته‌ شدم‌، اما آنها با آن‌ همه‌ اذیت‌ من‌، خم‌ به‌ ابرو نمی‌آورند... خدایا تو را به‌ پیامبرت‌ محمّد سوگند می‌دهم‌ كه‌ امشب‌ علامتی‌ به‌ نشان‌ بده‌ تا به‌ ماجرای‌ این‌ رافضی‌ها پی‌ ببرم‌. من‌ بندة‌ تو هستم‌ و از تو حق‌ را می‌جویم‌. اگر این‌ها بر حق‌ هستند به‌ من‌ ثابت‌ كن‌...
 محمود با همین‌ افكار به‌ خواب‌ رفت‌. سكوت‌ شب‌ بر همه‌ جا سایه‌ انداخته‌ بود و هنوز ساعتی‌ نگذشته‌ بود كه‌ همه‌ از صدای‌ گریة‌ بلند و بی‌قرار محمود بیدار شدند. احمد فانوسی‌ روشن‌ كرد و جلو آورد: چه‌ خبر شده‌ محمود؟ تو امشب‌ چه‌ می‌كنی‌؟ نمی‌گذاری‌ بخوابیم‌.
 همة‌ رفقایش‌ بیدار شدند و دورش‌ حلقه‌ زدند. محمود نفس‌ نفس‌ می‌زد. رنگ‌ و رویش‌ پریده‌ بود و صورتش‌ خیس‌ اشك‌ و عرق‌ بود. كاسه‌ای‌ آب‌ برایش‌ آوردند. یك‌ نفس‌ آب‌ را سركشید. احمد دستش‌ را گرفت‌ و گفت‌: خواب‌ آشفته‌ای‌ دیدی‌؟
 محمود میان‌ گریه‌ گفت‌: نه‌... نه‌... جوابم‌ را گرفتم‌.
 احمد با تعجب‌ پرسید: جواب‌ چه‌ چیزی‌ را گرفتی‌!
 آنچه‌ در خواب‌ دیده‌ بود برای‌ آنها قابل‌ گفتن‌ نبود. سكوت‌ كرد و جوابی‌ نداد.
 قادر گفت‌: تو به‌ خاطر آزار و اذیت‌ رافضی‌ها پریشان‌ بودی‌ و خواب‌ آشفته‌ای‌ دیدی‌.
 احمد گفت‌: راست‌ می‌گوید. به‌ خدا قسم‌ از رافضیان‌ انتقام‌ سختی‌ خواهیم‌ گرفت‌. به‌ تو قول‌ می‌دهیم‌.
 همه‌ هم‌ صدا گفتند: راست‌ می‌گوید. ما انتقام‌ تو را از آنها می‌گیریم‌.
 محمود آرام‌ گرفت‌ تا ناچار نباشد خوابی‌ را كه‌ دیده‌ بگوید. دراز كشید و از رفقایش‌ عذرخواهی‌ كرد.
 آنها هر كدام‌ به‌ بسترشان‌ رفتند و فانوس‌ را بالای‌ سر او گذاشتند تا تاریكی‌ اذیتش‌ نكند.
 محمود در حالی‌ كه‌ حلاوت‌ خوابی‌ كه‌ دیده‌ بود تمام‌ وجودش‌ را لبریز كرده‌ بود، بی‌قرار صدای‌ اذان‌ بود. دوستانش‌ همه‌ خیلی‌ زود به‌ خواب‌ رفتند. اما او بیدار ماند تا اذان‌ صبح‌ تمام‌ شد. نمازش‌ را خواند و فانوس‌ را برداشت‌ و با عجله‌ از كاروانسرا خارج‌ شد. از حركت‌ آرام‌ او به‌ سمت‌ دروازة‌ غربی‌ بغداد هیچ‌ كس‌ بیدار نشد. اما در جمع‌ زائران‌ همه‌ برای‌ نماز صبح‌ بیدار شده‌ و مهیای‌ سفر بودند. ابو حارث‌ مشغول‌ بار كردن‌ حیوان‌ بود كه‌ محمود را فانوس‌ به‌ دست‌ دید. جا خورد. انتظار نداشت‌ بعد از آن‌ صحبت‌هایی‌ كه‌ كرده‌ بودند او را آن‌ جا ببیند. رو به‌ ابن‌ عرفه‌ كه‌ تازه‌ نمازش‌ را تمام‌ كرده‌ بود گفت‌: محمود!
 ابن‌ عرفه‌ از جا بلند شد و آهسته‌ گفت‌: دست‌ بردار. آنچه‌ گفتیم‌ برای‌ یك‌ عمرش‌ كفایت‌ می‌كند.
 محمود پیاده‌  شد و سلام‌ كرد.
 ابن‌ حارث‌ گفت‌: تو باز آمدی‌؟ برو دنبال‌ كارت‌. بگذار به‌ حال‌ خودمان‌ باشیم‌.
 محمود قدمی‌ جلو گذاشت‌ و گفت‌: با من‌ این‌ قدر نامهربانی‌ نكنید. من‌ آمده‌ام‌ تا به‌ شما بپیوندم‌ و شما به‌ من‌ احكام‌ دین‌ را بیاموزید.
 همه‌ با تعجب‌ به‌ نگاه‌ كردند:
 ـ احكام‌ دین‌؟!
 ـ آن‌ هم‌ به‌ تو؟!
 ـ دچار توهم‌ شده‌ای‌؟!
 ـ نه‌... باور كنید... نه‌... می‌خواهم‌ شیعه‌ شوم‌.
 ـ دروغ‌ می‌گویی‌. دیگر چه‌ مكری‌ داری‌؟ رهایمان‌ كن‌. اصلاً حیوان‌هایت‌ را پس‌ می‌دهیم‌ برو ما را رها كن‌.
 محمود التماس‌ كرد: باور كنید من‌ مكری‌ ندارم‌. قصد آزار شما را هم‌ ندارم‌. فقط‌ می‌خواهم‌ كمكم‌ كنید تا شیعه‌ شوم‌.
 ابن‌ السهیلی‌ گفت‌: شاید او راست‌ می‌گوید.
 ابن‌ حارث‌ گفت‌: حالا می‌شود بگویی‌ از دیشب‌ تا امروز سحر چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ كه‌ چنین‌ تصمیمی‌ گرفته‌ای‌؟
 محمود گفت‌: اگر به‌ من‌ رخصت‌ نشستن‌ بدهید برایتان‌ می‌گویم‌.
 ابن‌ عرفه‌ گفت‌: بگو گوشمان‌ با توست‌.
 محمود سر به‌ زیر انداخت‌ و گفت‌: من‌ در خانواده‌ای‌ ناصبی‌ به‌ دنیا آمدم‌ و مادر و پدرم‌ مرا با كینة‌ فرزندان‌ علی‌، بزرگ‌ كردند. در كودكی‌ روزی‌ همراه‌ با یكی‌ از دوستانم‌ به‌ دنبال‌ قافله‌ای‌ روان‌ شدیم‌ و راه‌ را گم‌ كردیم‌. دو سوار به‌ فریادمان‌ رسیدند و ما را تشنه‌ و گرمازده‌ یافتند. یكی‌ از آنها كه‌ رویی‌ نیكو و بویی‌ خوش‌ داشت‌، بر سر و صورت‌ ما دست‌ كشید و حالمان‌ دگرگون‌ شد. ما را به‌ اسم‌ صدا كرد و حنظلی‌ از بیابان‌ به‌ ما داد كه‌ از عسل‌ شیرین‌تر و از یخ‌ سردتر بود. اما با همة‌ التماسی‌ كه‌ كردیم‌ ما را به‌ قریه‌مان‌ نرساند و شب‌ در بیابان‌ ماندیم‌. و از حملة‌ حیوانات‌ درنده‌ و وحشی‌ در حصار یك‌ چهار دیواری‌ در امان‌ بودیم‌ تا صبح‌ فردا كه‌ دوباره‌ آن‌ دو سوار آمدند و همان‌ ماجرای‌ روز قبل‌ رخ‌ داد... بعد هم‌ پیرمردی‌ از اهالی‌ قریه‌مان‌ رسید و ما را به‌ خانه‌مان‌ رساند. همه‌ فكر كرده‌ بودند كه‌ ما در اثر تشنگی‌ جان‌ داده‌ایم‌، اما هیچ‌ كس‌ باور نمی‌كرد كه‌ چه‌ كسی‌ ما را نجات‌ داده‌ است‌ و در مورد آنچه‌ به‌ چشم‌ خودمان‌ دیده‌ بودیم‌، آن‌ قدر بی‌مهری‌ كردند كه‌ به‌  كلی‌ فراموشمان‌ شد. سال‌ها گذشت‌ و ما بزرگ‌ شدیم‌. من‌ شغل‌ مكاری‌ پیشه‌ كردم‌ تا هر چه‌ بیشتر زائران‌ سامرا را آزار دهم‌ و... و این‌ را مایة‌ قرب‌ به‌ خدا می‌دانستم‌ تا دیروز كه‌ شما مرا آزردید...
 ابن‌ حارث‌ و ابن‌ عرفه‌ با آنچه‌ از محمود شنیده‌ بودند، متعجب‌ به‌ دهانش‌ چشم‌ دوختند و ابن‌ السهیلی‌ گفت‌: نكند تو شكایتی‌ كردی‌ و...
 محمود گفت‌: من‌ از كار شما دیشب‌ سخت‌ دلم‌ گرفته‌ بود و با خدا عهد كردم‌ كه‌ اگر شما راست‌ می‌گویید، حقانیت‌ دین‌ شما را با علامتی‌ به‌ من‌ نشان‌ دهد و اگر من‌ بر حقم‌ بر من‌ ثابت‌ كند و... همین‌ عهد باعث‌ شد كه‌ من‌ خوابی‌ ببینم‌ كه‌ مرا به‌ این‌جا كشاند...
 محمود سكوت‌ كرد و همه‌ به‌ هم‌ نگاه‌ كردند. محمود با نهایت‌ صداقت‌ حرف‌ می‌زد و جای‌ هیچ‌ شبهه‌ای‌ در دل‌ آنها باقی‌ نمی‌گذاشت‌. ابن‌ عرفه‌ كه‌ خیلی‌ جا خورده‌ بود دست‌ او را گرفت‌ و گفت‌: خوابت‌ را دقیق‌ و مو به‌ مو برایمان‌  بگو.
 محمود نشست‌ و آنها دورش‌ حلقه‌ زدند و او گفت‌: من‌... من‌ بهشت‌ را در خواب‌ دیدم‌ و درختانی‌ بسیار زیبا و سبز و میوه‌هایی‌ كه‌ بر آن‌ درختان‌ بود، از جنس‌ میوه‌های‌ دنیایی‌ نبود. شاخه‌های‌ این‌ درختان‌ سرازیر بود و ریشه‌ها به‌ سمت‌ بالا رفته‌ بودند و نهرهایی‌ پراز شیر، عسل‌ و آب‌ جاری‌ بود و زنانی‌ زیبا در رفت‌ و آمد بودند و مردمی‌ كه‌ از آن‌ میوه‌ها به‌ راحتی‌ می‌خوردند و از نهرها می‌آشامیدند. اما من‌ قادر به‌ خوردن‌ و آشامیدن‌ نبودم‌. هر وقت‌ به‌ سمت‌ میوه‌ها می‌رفتم‌، شاخ‌های‌ پر از میوه‌ از دسترسم‌ دور می‌شدند و چون‌ می‌خواستم‌ آب‌ بنوشم‌، آب‌ فرو می‌رفت‌ و دست‌ من‌ به‌ آن‌ نمی‌رسید. به‌ آن‌ جماعت‌ گفتم‌: چرا شما می‌توانید بخورید و بیاشامید اما من‌ نمی‌توانم‌؟ گفتند: تو هنوز به‌ نزد ما نیامده‌ای‌. در همین‌ حال‌ بودم‌ كه‌ ناگهان‌ دیدم‌ همهمه‌ای‌ برپا شد و زمزمه‌ پیچید كه‌: خاتون‌ ما فاطمه‌ زهراست‌ كه‌ می‌آید. سر بلند كردم‌ و دیدم‌ ملائكه‌ در بهترین‌ صورت‌ فوج‌ فوج‌ از هوا به‌ زمین‌ فرود می‌آیند و آن‌ حضرت‌ را احاطه‌ كرده‌ بودند. چون‌ آن‌ حضرت‌ به‌ نزدیك‌ من‌ رسید، دیدم‌ همان‌ سواری‌ كه‌ مرا در كودكی‌ از عطش‌ نجات‌ داد و آن‌ حنظل‌ شیرین‌ را به‌ ما داد، روبروی‌ فاطمه‌ زهرا ایستاد. او را شناختم‌ و آن‌ خاطره‌ در ذهنم‌ زنده‌ شد و شنیدم‌ كه‌ اطرافیانش‌ می‌گویند این‌ مهدی‌ قائم‌ منتظر است‌. همه‌ برخاسته‌ و... بر فاطمه‌ زهرا سلام‌ كردند. من‌ هم‌ برخاستم‌ و گفتم‌ سلام‌ بر دختر رسول‌ خدا. فرمود: سلام‌ بر تو ای‌ محمود. تو همان‌ كسی‌ هستی‌ كه‌ این‌ فرزند من‌ تو را از عطش‌ نجات‌ داد؟ گفتم‌: بله‌ سیدة‌ من‌. فرمود: اگر به‌ شیعیان‌ پیوستی‌، رستگار شدی‌. گفتم‌: من‌ به‌ شیعیان‌ تو پیوستم‌ و به‌ امامت‌ فرزندان‌ تو در گذشته‌ و آنها كه‌ باقی‌ هستند اقرار می‌كنم‌. فرمود: پس‌ بر تو بشارت‌ باد كه‌ رستگار شدی‌.
 من‌ از خواب‌ بیدار شدم‌ در حالی‌ كه‌ به‌ صدای‌ بلند گریه‌ می‌كردم‌ و حالم‌ دگرگون‌ بود. دوستانم‌ كه‌ می‌دانستند شما مرا آزرده‌اید، گمان‌ كردند كه‌ گریه‌ و بی‌قراری‌ من‌ به‌ خاطر آزار شماست‌. به‌ خدا قسم‌ خوردند كه‌ انتقام‌ مرا از همة‌ رافضیان‌ بگیرند. و من‌ سكوت‌ كردم‌ و از آنچه‌ دیده‌ بودم‌ به‌ آنها حرفی‌ نزدم‌ و حالا آمده‌ام‌ تا به‌ من‌ احكام‌ شریعت‌ بیاموزید. می‌خواهم‌ به‌ شما بپیوندد.
 ابن‌ عرفه‌ گفت‌: اگر حقیقتاً آنچه‌ گفتی‌ راست‌ باشد، باید با ما بیایی‌. شیعه‌ شدن‌ كه‌ به‌ این‌ راحتی‌ نیست‌. ما راهی‌ روضة‌ مقدسة‌ امام‌ موسی‌ كاظم‌(ع‌) هستیم‌. با ما بیا تا آنجا تو را شیعه‌ كنیم‌.
 محمود با اطمینان‌ از جا برخاست‌ و بر دست‌ آنها بوسه‌ زد. همه‌ با تعجب‌ از این‌ كار او، به‌ هم‌ نگاه‌ كردند. و او بی‌آن‌كه‌ حرف‌ دیگری‌ بزند، بارهای‌ آنها را برداشت‌ و بر روی‌ حیوان‌ها گذاشت‌ و آمادة‌ حركت‌ شدند. ابن‌ حارث‌ آهسته‌ كنار گوش‌ ابن‌ عرفه‌ گفت‌: اگر حرف‌هایش‌ راست‌ باشد، مورد عنایت‌ قرار گرفته‌ است‌.
 * * *
 با ورود قافلة‌ كوچك‌ زائران‌ به‌ روضة‌ مقدس‌، همه‌ پیاده‌ شدند و از چاه‌ آب‌ كشیدند و وضو گرفتند و به‌ سوی‌ مردم‌ رفتند. تمام‌ وجود محمود از شوقی‌ غریب‌ می‌لرزید و در درونش‌ احساس‌ نشاط‌ می‌كرد. خدام‌ حرم‌ به‌ استقبال‌ زائران‌ آمدند. در میان‌ آنها سیدی‌ علوی‌ بود كه‌ سن‌ و سالش‌ نشان‌ می‌داد، بزرگ‌ خدام‌ است‌.
 ابن‌ حارث‌ جلو رفت‌ و سلام‌ كرد و گفت‌: بگویید در روضة‌ مقدس‌ را باز كنند تا ما به‌ زیارت‌ سید و مولایمان‌ برویم‌.
 سید علوی‌ گفت‌: خوش‌ آمدید، به‌ روی‌ چشم‌. اما در میان‌ شما جوانی‌ است‌ كه‌ می‌خواهد شیعه‌ شود.
 همه‌ تعجب‌ كردند: شما از كجا می‌دانید؟
 سید گفت‌: من‌ او را دیشب‌ در خواب‌ دیدم‌ كه‌ در پیش‌ روی‌ سیدة‌ من‌ فاطمه‌ زهرا(س‌) ایستاده‌ بود و آن‌ مكرّمه‌ به‌ من‌ فرمود: فردا این‌ فرد به‌ نزد تو می‌آید و اراده‌ كرده‌ شیعه‌ شود. در را پیش‌ از هر كس‌ ابتدا به‌ روی‌ او باز كن‌. من‌ اگر او را ببینم‌ می‌شناسم‌.
 ابن‌ حارث‌ گفت‌: در چهرة‌ ما نگاه‌ كن‌، ببین‌ آن‌ مرد را می‌شناسی‌.
 سید علوی‌ قدمی‌ جلو گذاشت‌، چهرة‌ ابن‌ حارث‌ و همراهانش‌ را به‌ دقت‌ نگاه‌ كرد و با دیدن‌ محمود كه‌ پشت‌ سر بقیه‌ ایستاده‌ بود، گفت‌: الله اكبر. به‌ خدا قسم‌ همین‌ مرد بود... من‌ دیشت‌ او را در خواب‌ دیدم‌.
 جلو رفت‌ و دست‌ محمود را گرفت‌، با محبّت‌ او را در آغوش‌ گرفت‌ و بوسید. ابن‌ حارث‌ لبخندی‌ زد و گفت‌: سید به‌ خدا قسم‌ راست‌ گفتی‌. این‌ مرد هم‌ دیشب‌ خوابی‌ دیده‌ كه‌ باعث‌ سعادت‌ و رستگاری‌ اوست‌. همه‌ یك‌ به‌ یك‌ محمود را در آغوش‌ گرفته‌ و بوسیدند و او در حالی‌ كه‌ چشمانش‌ پر از اشك‌ بود، ناباورانه‌ در پاسخ‌ این‌ همه‌ ابراز محبّت‌ شیعیان‌، احساس‌ غرور می‌كرد. سید علوی‌ او را به‌ گوشه‌ای‌ خلوت‌ و دور از بقیه‌ برد تا آنچه‌ دربارة‌ تشرف‌ به‌ تشیع‌ گفتنی‌ بود، به‌ او بگوید.
 * * *
 سید وقتی‌ می‌خواست‌ برخیزد و به‌ جمع‌ بپیوندند گفت‌: راستی‌ جوان‌! سیدة‌ من‌ فاطمة‌ زهرا(س‌) همچنین‌ فرمود كه‌ مقداری‌ از مال‌ دنیا به‌ تو می‌رسد كه‌ آن‌ را از دست‌ می‌دهی‌. اما غصه‌ نخور كه‌ خداوند عوض‌ آن‌ را به‌ زودی‌ به‌ تو برمی‌گرداند. تو در این‌ مدت‌، در تنگنا خواهی‌ بود، پس‌ به‌ ما متوسل‌ شو كه‌ نجات‌ خواهی‌ یافت‌.
 محمود شادمان‌ و مسرور از آنچه‌ می‌شنید گفت‌: بعد از این‌ همة‌ زندگی‌ام‌ از آنِ آنهاست‌.
 ابن‌ حارث‌ با دیدن‌ محمود و سید علوی‌ كه‌ دست‌ در دست‌ هم‌ می‌آمدند، آهسته‌ كنار گوش‌ ابن‌ عرفه‌ گفت‌: خدا می‌داند اگر می‌دانستم‌ این‌ جوان‌، در نزد خدا و ائمه‌(ع‌) این‌ همه‌ ارزش‌ و منزلت‌ دارد هرگز به‌ او جسارت‌ نمی‌كردم‌.
 ابن‌ السهیلی‌ گفت‌: اتفاقاً تو حق‌ بزرگی‌ بر گردن‌ او داری‌!! حرف‌های‌ تو باعث‌ شد دل‌ این‌ جوان‌ بشكند. ابن‌ عرفه‌ خندید: عجب‌!... پس‌ حق‌ من‌ با آنچه‌ به‌ او گفتم‌، بیش‌ از شماست‌.
 محمود به‌ نزدیك‌ آنها رسید و گفت‌: دعا كنید خداوند مرا به‌ خاطر همة‌ اذیت‌ و آزاری‌ كه‌ در طی‌ این‌ سال‌ها به‌ شیعیان‌ كرده‌ام‌ ببخشد.
 سید علوی‌ دستی‌ به‌ شانه‌ او زد و گفت‌: تو از امروز گویی‌ تازه‌ متولد شده‌ای‌. برو كه‌ بعد از این‌ زندگی‌ تازه‌ای‌ خواهی‌ داشت‌.
 * * *
 ابن‌ حارث‌ مشغول‌ گفت‌ و گو با مشتری‌ حجره‌اش‌ بود كه‌ محمود رسید. از دیدن‌ او شگفت‌ زده‌ شد. جلو رفت‌ و همدیگر را در آغوش‌ گرفتند: كجایی‌ جوان‌؟ سراغی‌ هم‌ از ما نمی‌گیری‌.
 محمود اندوهگین‌ سر به‌ زیر انداخت‌ و گفت‌: گرفتار بودم‌. و گرنه‌ دلم‌ برایتان‌ تنگ‌ شده‌ بود.
 ابن‌ حارث‌ نگران‌ پرسید: گرفتار بودی‌؟ چرا؟
 محمود روی‌ چهارپایه‌ كنار حجره‌ نشست‌ و گفت‌: یادت‌ هست‌ آن‌ سید علوی‌ به‌ من‌ گفت‌ سیدة‌ من‌ فاطمه‌ زهرا(س‌) فرمود كه‌ مقداری‌ از مال‌ دنیا به‌ تو می‌رسد اما باز آنها را از دست‌ می‌دهی‌؟
 ابن‌ حارث‌ سر تكان‌ داد و گفت‌: آری‌ كاملاً به‌ خاطر دارم‌.
 محمود ادامه‌ داد: بعد از تشرفم‌ به‌ مذهب‌ شیعه‌، زندگی‌ در بین‌ خانواده‌ و اهل‌ قریه‌ بسیار دشوار بود. آنها كه‌ از ماجرا مطلع‌  شده‌ بودند از همه‌ سو مرا مورد آزار و اذیت‌ قرار می‌دادند تا این‌ كه‌ اسب‌ بسیار گران‌ بهایم‌ كه‌ بیش‌ از دویست‌ اشرفی‌ ارزش‌ داست‌ به‌ طور ناگهانی‌ جان‌ داد. خانواده‌ام‌ این‌ مسئله‌ را به‌ فال‌ بد گرفتند و زندگی‌ را برایم‌ تلخ‌ كردند. و تصمیم‌ گرفتند دختری‌ از یك‌ خاندان‌ ناصبی‌ و كینه‌ توز برایم‌ به‌ همسری‌ برگزینند. این‌ دختر از سرسخت‌ترین‌ ناصبیان‌ قریة‌ ماست‌ و من‌ امروز آمده‌ام‌ تا به‌ من‌ بگویی‌ چه‌ كنم‌.
 ابن‌ حارث‌ دستش‌ را روی‌ دست‌ محمود گذاشت‌ و گفت‌: بگو بدانم‌ از دست‌ من‌ چه‌ كاری‌ ساخته‌ است‌؟ محمود گفت‌: من‌ می‌دانم‌ خداوند به‌ جبران‌ اسبی‌ كه‌ از دست‌ داده‌ام‌ بهتر از آن‌ را نصیبم‌ می‌كند اما خدا می‌داند هرگز حاضر نیستم‌ نسل‌ و ذریه‌ام‌ از خاندانی‌ ناصبی‌ و كینه‌ توز باشند. دلم‌ می‌خواهد دختری‌ شیعه‌ از فرزندان‌ سادات‌ علوی‌ را به‌ همسری‌ برگزینم‌، قریة‌ فراسا را هم‌ با همة‌ مردمان‌ كینه‌ توزش‌ ترك‌ كنم‌ و زندگی‌ تازه‌ای‌ را در حلّه‌ و در میان‌ شیعیان‌ شروع‌ كنم‌.
 ابن‌ حارث‌ برخاست‌ و گفت‌: تو را به‌ نزد سید علوی‌ می‌برم‌، گره‌ كار تو به‌ دست‌ او گشود می‌شود. نگران‌ نباش‌.
   
 قافلة‌ شتران‌، با گام‌های‌ خسته‌ و سنگین‌ پیش‌ می‌رفت‌ و محمود بی‌قرار رسیدن‌ به‌ خانه‌ بود. چرا كه‌ در خانه‌، دختر سید علوی‌، چشم‌ به‌ راهش‌ بود تا از زیارت‌ كربلا برگردد. محمود با دیدن‌ بیابان‌ اطراف‌ حلّه‌، به‌ یاد قافله‌ای‌ افتاد كه‌ آن‌ روز در كودكی‌ باعث‌ گم‌ شدن‌ او در بیابان‌ شد و مایة‌ نجاتش‌ از زندگی‌ در بین‌ ناصبیان‌ قریة‌ فراسا و اشك‌ آرام‌ صورت‌ غبار آلود و خستة‌ محمود را خیس‌ می‌كرد...


برگرفته‌ از كتاب‌ نجم‌ الثاقب‌ محدث‌ نوری‌ ؟


صفحه 1

+ منبع مطالبmolod.mihanblog.com
برچسب ها: داستان حنظل‌ شیرین‌ ، امام زمان ، درباره امام زمان ، ادبیات انتظار ، انتظار و مهدویت ،

::::


  آرشیو


  جستجو در سایت



  آمار
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :

  لینک سرا
· بزرگترین پرتال اطلاعات
· لینك باكس اتوماتیك

:: کلیه حقوق ومطالب مادی و معنوی این پایگاه متعلق به این تیم اینترنتی می باشد . و كپی برداری تنها با ذكر منبع مجاز می باشد.برگرفته شده از نرم افزار منجی ::

Theme Dseigned By : molod.mihanblog.com