موضوعات

  خوراک | RSS
 خوراک وب

  ابر برچسب ها
انتظار امام مهدی در كتاب و سنت مقاله حضرت مهدی در وصف امام زمان در سخنان پیامبر ادبیات انتظار امام زمان در نهج البلاغه زندگی حضرت مهدی یاری امام زمان شعر درباره امام زمان امام عصر شناختی از زندگی امام زمان فروغ تابان ولایت ظهور مهدی صاحب الزمان امام زمان در احادیث امام زمان در سخن امیرالمومنین امام زمان در سخن پیامبر اكرم صاحبالزمان مهدی امام زمان حدیث ثقلین درباره حضرت مهدی تقیه امام زمان در سخن حضرت علی امام زمان در حدیث ثقلین شیوه یاری امام زمان احادیث حدیث در روایات در كلام امیرالمومنین ظهور نصرت امام زمان نثر درباره امام زمان تحقیق گفتار علی (ع) درباره امام زمان درباره امام زمان موعود شناسی داستان كوتاه زندگی امام زمان امام زمان درقرآن كتابها مهدی صاحب الزمان مقاله وتحقیق داستان امام زمان داستان درباره امام زمان انتظار و مهدویت زندگی نامه امام زمان
 
 تماس با مدیر در یاهو  
مکان آیدی شما


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً


    پیغام دوست
شنبه 1 خرداد 1389  نویسنده : ab2ullah  دسته بندی : موعود شناسی ادبیات انتظار نظراتنظر دهید!

http://www.img4up.com/images/36471825556152390798.jpg

 پیغام دوست

از: مریم ضمانتى یار

    پیرمرد دستهاى چروكیده‏اش را به هم حلقه كرد. لحاف را روى شانه‏هایش كشید. حیدر شرمنده از سرمایى كه تا مغز استخوان پدر پیرش را مى‏لرزاند، كنار او زیر كرسى نشست. از فكر كرسى بدون گرما و آتش، تمام تنش از سرما مى‏لرزید، پیرمرد سرفه خشكى كرد و خودش را به حیدر نزدیك كرد و گفت: توى این سرماى استخوان سوز، مدرسه تعطیل، موندى كه چى بشه؟
 حیدر كه از سرشب تا به حال صدبار این سؤال شماتت‏بار را شنیده بود و برایش جوابى نداشت، این بار صبرش تمام شد: قربون پدرم برم، خودت كه مى‏بینى! پنجاه روزه كه مردم اصفهان آفتاب روندیدن. اونقدر برف باریده كه نهرهاى آب یخ بستن. چكار كنم؟
 - خب قبل از اینكه وضع اینقدر خراب بشه، راه مى‏افتادى. تو تمام مدرسه به غیر از اون طلبه جوون كه تو حجره‏اش خوابیده، هیچ‏كس نیست.


 حیدر لحاف را بیشتر دور خودش پیچید و گفت: هر روز امیدمون این بود كه فردا شاید هوا آفتابى بشه، یا حداقل برف بند بیاد. كى مى‏دونست پنجاه روز برف قطع نمى‏شه. بدبختى ما هم اینه كه این نهر از كنار حجره ما رد مى‏شه و یخ بسته. خیلى خطرناكه. خجالت كشید بگوید كه دیگر پولى هم برایش نمانده است.
 پیرمرد در حالى كه چانه‏اش از سرما مى‏لرزید گفت: باور كن حیدر، اگر التماسهاى مادرت نبود، هرگز این راه پر زحمت رو تو این سرما، طى نمى‏كردم. بس كه دلواپس تو بود، با این همه رنج و عذاب اومدم كه تو رو با خودم به خونه ببرم، حالا اینطور اسیر برف و بوران شدم. كاش لااقل حجره ات یه ذره آتش و گرما داشت.
 - هر چه خاكه زغال بوده، تموم شده.چكار كنم؟ خادم مدرسه هم سرشبى از سرما مدرسه رو بست و رفت.
 با همه توضیحاتى كه حیدر مى‏داد، شكایت پیرمرد تمامى نداشت، سرما او را بیشتر از حیدر آزار مى‏داد.
 مقاومتش خیلى كم‏تر از او بود و سن و سال و بنیه ضعیفش، او را در برابر سرما كم طاقت كرده بود. حیدر اما شرمسار و ناچار، سرش را زیر لحاف كرد. از شدت سرما دندانهایش به هم مى‏خورد و نمى‏دانست شب بلند زمستانى را چطور بدون خاكه زغال و آتش به صبح برساند. پشیمان از ماندن در مدرسه و آشفته از رنج پدرش كه مهمان او شده بود، درمانده، سردى اشك را روى گونه‏هایش حس كرد. تصور اینكه پیرمرد در آن سرما، در حجره كوچك او ذات‏الریه كند و... از این فكر وحشت كرد و لبش را به دندان گرفت.
 پیرمرد دوباره با صدایى كه از سرما و التماس مى‏لرزید گفت: حیدر تو كه نمى‏خواهى همین طور زیر این كرسى بدون آتش كز كنى، فكرى بكن.
 حیدر سرش را از زیر لحاف بیرون آورد. پدر از دیدن چشمان مرطوب حیدر خجالت كشید.
 حیدر آهسته نالید: چه كارى از دستم ساخته است؟ پاى آدم تا زانو تو برف فرو مى‏ره. با این پنجاه روز برف بى‏سابقه تو شهر، براى كى هیزم و خاكه زغال مونده كه برم طلب كنم. مدرسه هم كه تعطیل شده ...
 پیرمرد وحشت كرد: یعنى راهى نیست؟ باید منتظر بمونیم تا از سرما یخ بزنیم و بمیریم؟ حیدر! حیدر! مادرت.. مادرت چى؟ تو روستا وضع از اینجا بدتره. پیرزن تنها، تو این سرما دلواپس من و تو... حیدر بى‏اختیار بلند شد. پوستینى دور خودش گرفت و كنار پنجره رفت. زیر نور چراغ برق كوچه بارش شدید برف را كه دید بیشتر نگران شده. اگر تمام شب همین طور مى‏بارید... فكر كرد: فردا هر طور شده از اینجا مى‏ریم.
 پیرمرد متوجه سوسوزدن چراغ فانوس شد. مدرسه هنوز برق نداشت و حجره‏ها با چراغ نفتى روشن مى‏شدند. دل حیدر از سوسو زدن چراغ لرزید. نفت آن هم رو به اتمام بود. پدر نالید: پسر تو دیگه كى هستى؟ نفت هم تموم كردى؟
 - چكار كنم؟... امروز صبح رفتم بخرم، گیرم نیومد. قحطى نفت و خاكه زغاله با این برف و سرماى طولانى.
 پیرمرد حس كرد تحمل این یكى را دیگر ندارد. حیدر كنار او نشست و گفت: نماز كه خوندیم شامم كه خوردیم. حالا تاریك باشه چى مى‏شه؟ مى‏خوابیم، فردا خدا بزرگه.
 پیرمرد ناله كرد: كى با این سرما خوابش مى‏بره؟
 - چكار كنم؟ این وقت شب تو این تاریكى و برف... بدون یه قرون پول...
 چراغ با آخرین رمق در برابر تاریكى مقاومت مى‏كرد، اما بالاخره آخرین قطرات نفتش تمام شد و خاموش شد.
 پیرمرد انگار كه از تاریكى اتاق ترسیده باشد كز كرد. پشیمان از این سفر اجبارى به اصفهان و مدرسه باقریه كه حیدر آنجا درس مى‏خواند، چشمانش را بست. اما مى‏دانست در آن سرما به خواب نمى‏رود.
 حیدر با خاموش شدن آخرین روزنه نور اتاق حس كرد در تاریكى راحت‏تر مى‏تواند گریه كند. از شدّت سرما و شرمندگى پیرمرد، سرش را زیر لحاف برد و اشك ریخت:
 - خدایا! اگر امشب پدرم از سرما تلف بشه؟ مى‏دونى دستم از همه جا كوتاهه. شب بلند زمستون... یا صاحب الزمان! مى‏دونى كارى از دستم ساخته نیست. خودت راه نجاتى نشونم بده آقا! ...  شب از نیمه گذشته بود. سرما در آخرین درجه بیداد مى‏كرد و دیگر رمقى براى شكوه و شكایت هم در پیرمرد نمانده بود. حیدر آنقدر آشفته بود و گریه كرده بود كه حال خودش را نمى‏فهمید. شبهاى زیادى را به سختى گذرانده بود، امّا حالا این حضور پدر بود و رنجى كه مى‏برد توان تحمل یك شب دیگر را از او گرفته بود.
 از شدت سرما خواب از چشم هر دوى آنها رفته بود كه ناگهان صداى در مدرسه دل حیدر را از جا كند.
 كسى محكم در را مى‏كوبید. حیدر اول اعتنایى نكرد. تصور بیرون رفتن از زیر لحاف و پوستین در آن برف نیمه شب وحشت زده‏اش كرد. پدر پرسید: كى مى‏تونه باشه؟
 - نمى‏دونم. خدا مى‏دونه نصف شبى كیه.
 - هر كى هست باشه! مى‏بینه كسى جواب نمى‏ده مى‏ره دنبال كارش. ما كه نمى‏تونیم كمكش كنیم.
 حیدر از شنیدن صداى محكم در نیم خیز شد: هرچى باشه ما یه سرپناه كه داریم. شاید راه گم كرده.
 بلند شد و منتظر اعتراض پدر نماند. پوستین را به دور خودش پیچید و در حجره را به زحمت باز كرد. برف پشت در را پر كرده بود. حیدر به زحمت در را هل داد و با كنار رفتن مقدارى از انبوه برف كه پشت در متراكم شده بود، به سختى پا به حیاط گذاشت و خودش را به دالان مدرسه رساند. صد زد: كیه؟ این وقت شب كسى در مدرسه نیست.
 صدایى از پشت در گرفت: شیخ حیدر على مدرس. شما را مى‏خواهم!
 حیدر جا خورد. بدنش لرزید و با خودش گفت: این وقت شب، مهمون آشنا؟ اون هم كسى كه منو از پشت در مى‏شناسه؟ با این وضعى كه من دارم، باعث شرمندگى و خجالته. حالا چكار كنم؟
 ناخواسته سعى كرد عذرى بیاورد تا مهمان از راه رسیده برگردد، گفت: خادم مدرسه در رو بسته و رفته. من هم نمى‏تونم بازش كنم.
 جوان پشت در گفت: بیا از سوراخ بالاى در این چاقو رو بگیر و در رو باز كن.
 حیدر جا خورد. این نوع در باز كردن بدون كلید، به جز دو سه نفر از طلاب، از همه پنهان بود. چاقو را گرفت و در را باز كرد. نگاهش به چراغ برق جلوى مدرسه افتاد كه خاموش شده بود. اگر چه سرشب روشنایى آن را ازپشت پنجره دیده بود. با وجود خاموشى چراغ برق، كوچه كاملاً روشن بود و حیدر در آن لحظه متوجه منبع و علت این روشنایى نشد. در را كه باز كرد جوانى را پشت در دید كه كلاهى بر سر داشت و شال پشمى دور گردنش پیچیده بودو لباس پشمى قهوه‏اى به تن داشت با دستكش چرمى و پاهایش را هم با مچ بند، بسته بود.
 حیدر سلام كرد، جوان با خوشرویى جواب سلامش را داد. حیدر دقت كرد او را بشناسد و بداند نامش را از كجا مى‏داند. جوان دستش را جلو آورد. تعداد زیادى سكه دو قرانى جدید در دستش بود كه مى‏توانست مخارج ماههاى آینده حیدر باشد. آنها را در دست او گذاشت و چاقو را گرفت و گفت: فردا صبح خاكه ذغال هم براى شما مى‏آوریم. اعتقاد شما باید بیش از اینها باشد. به پدرتان هم بگویید اینقدر شكایت نكن. ما بى‏صاحب نیستیم.
 حیدر ازشنیدن كلام جوان احساس آرامش عجیبى كرد. گفت: حالا بفرمایین تو. پدرم تقصیرى نداره. وسیله گرم كننده ندارم. حتى نفت چراغم تموم شده. حجره خیلى سرده، تاریك هم شده. جوان فرمود: شمع گچى بالاى طاقچه حجره هست آن را روشن كنید. خاكه زغال هم مى‏رسد.
 حیدر پرسید: آقا این پول براى چى هست؟
 جوان گفت: مال شماست. خرج كنید.
 حیدر كه كاملاً سرما را فراموش كرده بود و با آرامش ایستاده بود گفت: بفرمایین تو. جوان كه پیدا بود براى رفتن عجله دارد خداحافظى كرد و حیدر در را كه بست یادش آمد اسم او را نپرسیده دوباره در را باز كرد. اما به جاى آن روشنایى زمان حضور آن جوان، تاریكى دوباره بر كوچه سایه انداخته بود و هیچ نشانى از جوان نبود. اثرى از جاى پا هم نبود. كسى كه این همه مدّت روى برف ایستاده باشد باید آثار پایش روى برف دیده مى‏شد، اما انگار كه برف نبود و جلوى در مدرسه سنگ فرش بود كه ردپا و رفت و آمدى بر آن نقش نبسته بود. پدر كه دید حیدر دیر كرده با وحشت و اضطراب صدا زد. حیدر! بیا تو یخ مى‏زنى.
 هر كس مى‏خواد باشه... بیا تو...
 حیدر ناامید از دیدن دوباره آن جوان در را بست و بى آن كه دیگر احساس سرما كند، با آرامش به حجره برگشت.
 پیرمرد لب به اعتراض گشود: تو این هواى برفى كه زبون به لب و دهن یخ مى‏زنه، با كى اینقدر حرف مى‏زدى؟
 حیدر بدون این كه احساس سرما كند و یا حرفى بزند، به سراغ طاقچه رفت. شمع گچى را دید. یادش آمد دو سال قبل آن را آنجا گذاشته بود و به كلى فراموش كرده بود. آن را آورد و روشن كرد. نور شمع به حجره روشنى داد.
 پیرمرد متعجب نیم خیز شد و وقتى حیدر یك مشت سكه نو را روى كرسى ریخت، چشمان كم فروغ پیرمرد برقى زد: اینها چیه؟ این شمع تا حالا كجا بود؟ كى دم در بود؟...
 حیدر به آرامى همه قصه را براى پدر گفت در حالى كه اشك تمام صورتش را خیس كرده بود. پیرمرد متعجب به حیدر خیره شد:  اسمت رو مى‏دونست! از حال ما خبر داشت !جاى شمعى كه دو سال قبل گذاشته بودى... حیدر اون جوون... در خودش احساس نشاط و گرما كرد. به شتاب بلند شد و به طرف در حیاط مدرسه دوید و جاى پاى حیدر را این طرف در دید ولى در آن طرف در، در كوچه هیچ ردپایى نبود.
 به حجره برگشت. او هم با وجود همان شعله كوچك شمع، احساس گرما مى‏كرد. هر دو تا صبح بیدار بودند و مجذوب آنچه پیش آمده بود... هنوز با همان حال خوشى كه داشتند در پرتو نور گرما بخش شمع به تعقیب نماز صبح مشغول بودند كه دوباره در زدند. اینبار جوان دیگرى براى همه طلاب مدرسه و تمام زمستان خاكه زغال آورده بود. زغالى كه تا پایان زمستان براى تمام مدرسه كافى بود. جوان كه رفت حیدر بلند بلند گریه كرد و صدایى در گوشش طنین انداخت؛ به پدرتان بگویید... ما بى‏صاحب نیستیم...


  با نگاهى به كتاب: بركات حضرت ولى عصر یا    عبقرى الحسان، حاج شیخ على اكبر نهاوندى

 

+ منبع مطالبmolod.mihanblog.com
برچسب ها: داستان امام زمان ، داستان كوتاه ، درباره امام زمان ، مهدی صاحبالزمان ، ادیات انتظار ،

::::


  آرشیو


  جستجو در سایت



  آمار
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :

  لینک سرا
· بزرگترین پرتال اطلاعات
· لینك باكس اتوماتیك

:: کلیه حقوق ومطالب مادی و معنوی این پایگاه متعلق به این تیم اینترنتی می باشد . و كپی برداری تنها با ذكر منبع مجاز می باشد.برگرفته شده از نرم افزار منجی ::

Theme Dseigned By : molod.mihanblog.com